ورود به حساب کاربری

سفری به روستای من

۲۰\۱۱\۱۳۹۸
                      
                            

 

سفری به  روستای من 

به قلم  ممتاز اسماعیل کولییل

 

صبح روز شنبه بود.شوهرم برای تدریس به آکادمی رفته بود. کودکان بیرون از خانه بودند. تنهایی و سکوت بر خانه حاکم بود.

بع بع بزها، از بیشه ی همسایه،سکوت آن زمان را می شکست.برای یک لحظه فکری به ذهنم آمد،چرا به خانه ی برادر بزرگم در اریاد نروم؟ فکر رفتن به      اریاد من را پر از از شور واشتیاق کرد. اریاد ، محل تولد من ، دهکده ای ساحلی است که دارای باغ های سرسبز نارگیل و شالیزارها و همچنین داری نسیم خنکی از دریاچه ها است. دریای بزرگ عربستان در فاصله چند کیلومتری ازخانه من قرار داشت، و میتوانستیم غرش اقیانوس را در مونسون بشنویم. خیلی زود آماده شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم.

آسمان صاف وپر از ابرهای سفید بود. بیرون از آفتاب ، پرندگان بالای درختان بلند نان صحرایی تکان میخوردند.

باد پاییزی برگهای درختان را بر هم می زد و برگهای رسیده در حال ریزش بودند. آن روز با خنک شدن هوا دلپذیرتر به نظر می رسید. به ایستگاه اتوبوس رسیدم و مدتی منتظر ماندم. سوار اتوبوس که به بندر مونامبام می رفت،شدم و جای راحتی را اشغال کردم.

من مجذوب رویاپردازی درباره روستای خودم بودم که مرا به روزهای کودکی برد. خانه اجدادی ما نزدیک خانه من بود.

خانه ای با سبک باستانی کرالا که دارای حیاط داخلی هم بود. هیچ برقی نبود و چراغ های نفتی خانه را روشن می کردند که در آن نور آرامش و روشنایی وسکوت وجود داشت.

ما مرتباً مادربزرگ را ملاقات می کردیم و از آب نبات های هلالی شکل نارنجی که مادربزرگ به ما میداد بود لذت می بردیم. در حیاط پشت خانه ی مادربزرگ یک حوض بزرگ وجود داشت که ما در آن آب بازی می کردیم. ما گلهای معطر و شیرین الانجی را جمع می کنیم تا حلقه گل درست کنیم. من و پسر عموهایم دانه های صندل قرمز را همچون یاقوت جمع می کردیم تا یک بازی جالب را با شمردن آنها  بطور زوج و فردی انجام دهیم.زمانی که ما از بازی کردن خسته میشدیم ،مادربزرگ برای ما برنج وماهی بسیارخوشمزه باطعم کاری در داخل ظرف های سفالی بر روی اجاق های زغالی درست میکرد.

آن روزها تلویزیون یک رویای دور وکامپیوتر نیز یک چیز ناشناخته بودند. با این حال این خاطرات زیبا به نظر من مانند یک افسانه است. همانطور که اتوبوس سفر خود را در مونامبام به پایان رساند ، از رویای روزم بیرون رفتم.از رویاها و خاطراتم با رسیدن اتوبوس به مونامبام بیرون آمدم. من آنجا کنار ساحل رودخانه وسیع پیاده شدم.

کشتی در اسکله پارک شده بود. سوار قایق شدم و کنار عرشه ایستادم. هوا از بوی تعفن ماهی سنگین شده بود. خورشید از آسمان بی ابر می تابید. گرما با نسیم شدید دریا به طور فریبنده ای خنک می شد. قایق های ماهیگیری بین دریا و رودخانه بازی می کردند و برخی با صید فراوان برمی گشتند. دریا رودخانه را در آغوش گرفته بود و آب نمک را با آب شیرین رودخانه مخلوط می کرد.

من در زیبایی افسونگر رودخانه مواج با پهنه های زمردین در کرانه ها غوطه ور شده بودم. به زودی قایق در اسکله آژیکود فرودآمد.

برای خانه ی برادرم تاکسی گرفتم .از تغییرات شدیدی که در دهکده من بوجود آمده بود متعجب شدم.

دیگر جایی نبود که بتوان آن را دهکده نامید. آنجا جنگلی از ساختمان ها بود که بر اساس سبک های مدرن معماری ساخته شده است. بازار قدیمی مانند یک خیابان با امکانات پیشرفته که مغازه ها سرتاسر خیابان را پر کرده بودند شده بود. وقتی از مسجد عبور کردم ، حیاطی که قبرها در اطراف آن بودند را مشاهده کردم ، جایی که پدر و مادر ، برادر و برادرزاده ام در آرامش به دفن شده بودند . ذهنم از عبادت ودعا پر شده بود به همین دلیل زیر لب دعا  می خواندم.

خوشحال شدم که دهکده من رونق گرفته و زندگی مردم با پیشرفت تکنولوژی مدرن آسان تر شده است.من همچنان به دنبال مزارع سبز می گشتم اما آنها ناپدید شده بودند وبه جای آنها ، خانه های ییلاقی عظیم ایستاده بودند. چیزی در روستای من گم شده بود.

آیا دهکده ی من آرامش خود را از دست داده است؟

روح دهکده کجاست؟

این سوالات من را اذیت می کرد.

زنی با لبخندی دوستانه نزد من آمد و پرسید ، "خواهرم آیا تو دختر رابعه هستی؟"

از اینکه  محبوبیت ،صمیمت و دوستی مردم روستا تغییر نکرده بود احساس خوشایندی به من دست داد. مادرم توانایی دوست شدن با همه اقشار را داشت و مردم هنوز هم از او را با عشق یاد می کردند. برادرم در ایوان نشسته بود. وقتی چشمش به من افتاد چهره اش روشن از اشتیاق تغییرکرد. او فردی بود بدلیل حرفه اش که در مناطق مختلف جهان کار می کرد،اما اکنون ، دنیای او در خانه اش محدود شده است ، زیرا سکته مغزی او را از یک طرف بدن فلج کرد و او را به فردی خانه نشین تبدیل کرد. علاوه بر این ،چندماه قبل خانواده از مرگ فرزندشان غمگین و محزون  بودند. ' آه '

او از من پرسید که تو آمده ای ،پس همسرت کجاست؟ . . .

باهم ناهار خوردیم وگفت و گوی او با من برای او دلگرم کننده بود. تلاش او برای برخاستن از جای خود، ناراحتی خانواده وغم و اندوه ذهن من را آشفته کرده بود. با برادرم و همسرش تا خانه پدری ام که نزدیک خانه برادرم بود پیاده رفتم. وقتی وارد محوطه خانه که کلا ویران شده بود،شدم ، بسیار دلتنگ گذشته شدم. این محوطه پر از علف های هرز بود و ظاهری ساکت ومنزوی داشت.

'خانه ی من!

من اینجا به دنیا آمدم و بزرگ شدم. روزهایم را با خواهر و برادرهایم در اینجا می گذراندم. '

زندگی ام را در آن خانه به یاد آوردم.

درختان بزرگ بادام هندی و انبه خاطرات روزهایی که با دوستانم با شاخه های آن درختان بازی می کردیم را زنده کرد.

صدای محبت آمیز مادرم طنین انداز بود ، "ممتاز ، آماده شو ، اتوبوس دانشگاهت به زودی خواهد آمد" ، همیشه او باید به من یادآوری می کرد که وقت شناس باشم. اشک از چشمانم جاری شد ،که به نظر می رسید روزهای خوب گذشته دفن شده ی من است.

شش و ربع عصر بود که من برگشتم خانه. خورشید نیز حرکت خود را آغاز کرده بود. عطر و بوی گل های الانجی هنوز در ذهنم باقی مانده بود.

 

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Eriyad: واقع در جنوب کشور هند است که خط ساحلی طولانی و زیبایی با دریای عرب دارد.

Munambam Harbor: مونامبام حومه شهرکوچین هند در انتهای شمالی جزیره وایپین است که از غرب با دریای عرب ، رود از شرق با رود پریار و از شمال با دهانه دریا احاطه شده است.

Architecture of Kerala: نوعی سبک معماری است که بیشتر در ایالت کرالای هند یافت می شود.سبک معماری کرالا یک معماری منحصر به فرد معبد هندو است که در جنوب غربی هند ظاهر می شود.

Elanji درختی است که معمولاً در کرالا یافت می شود و دارای گلهای معطر و شیرین است و میوه آن خوراکی است.

 

 

 

 

 


مبنع :
https://notionpress.com/story/view/538991

مترجم: هیلا سلیمانی

(درجه )

مطالب مرتبط

تنظیمات

درجه